++دل شکسته++
به سلامتي سربازي كه 55 دقيقه وايستاد تو صف تلفن تا 3 دقيقه با عشقش حرف بزنه ولي چيزي جزء (مشترك مورد نظر در حال مكالمه ميباشد ) نشنيد. میگن پشت سرمسافر آب بریزی برمیگرده،با خودم میگم اشک که از آب زلال تره پس چرا مسافر من برنمیگرده؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم این روزهام چطور میگذره فقط میدونم که میگذره.با ابهام،با یک گیجی ممتد،با خدایا آسمانت چه مزه ایست ؟؟؟ من که فقط زمین خوردم .... دمش گرم!!! باران را میگویم... به شانه ام زدوگفت؟ خسته شدی؟ امروز را تو استراحت کن..من به جایت میبارم به سلامتيه اونے که تو عصبانيت خواست آرومم کنه.... هر چے از دهنم درومد بهش گفتم.... آخرش فقط گفت : بهترے ؟! نمیگویم برگرد................ مهم باشم::...::...!....! خودت برمیگـــــردی......! آهـــای مَــــردُم....!!! کودکی که میداند دستان پینه بسته پدرش… تن فروشی خواهرش ،، و گریه مادرش از بی پولیست… چطور در مدرسه بنویسد علم از ثروت بهتر است…؟؟ دودی که از دهانم بیرون میاد ، دود سیگار نیست !
دلم میخواد وقتی بعد از این همه سال دوری و جدایی ودلتنگی وقتی به عشقم رسید برم بزنم رو شونه خدا بگم صبرو حال کردی؟ حرفش راساده گفت ورفت: من لايق تو نيستم، نميدانم ميخواست لياقتم رابهم يادآوري كنه يا خيــــــانت خودش راتوجيح!!!!!!!!! دراز ميكشم،خيره ميشوم به سقف،اشكهايم مي چكد،ســــــرميخورندومي روند وبه جايي كه تو هميشه ميبوسيدي حکـــــــــــــــــــــایت ِ من… حکایت کسی بود که عاشق دریا بود ;اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت… دلباخته ی سفر بود; اما همســـــــــــــــــــــفرنداشت... زخم داشت;اما ننالیـــــــــــــــــــــد… گریه کرد; اما اشک نریخـــــــــــــــــت… حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…پر از فریاد بود; اما سکـــــــــــــــوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… حکایت کسی بود که زجر کشید ;اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد ﺩﻟــــــــﺘﻨـﮕﻢ ! "چایت" را نخور! یک بار صدایم کن ... تمام "قند" های "دلم" را برایت آب میکنم! خــــــیلیــے وقــــتــــہ دارمـــ از خــــودمـــ مـــیـــگذرمـ "یــــــــــــــــــادم بخــــــــــــــــیر "
هر جا که می بینم نوشته است: "خواستن توانستن است" اتش می گیرم یعنی او نخواست که نشد تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم .... آورده ام شـنـاسـنـامـه ام را بعضــــ ـے وقـتــــ ـها چیزے مے نویســــے فـــقــــ ـط براے یکـــ ـ نفــ ـر، میخواهمتـــــــــــــــــ ـــ… نجار ها هم کورند ، هنوز تخت دو نفره می سازند ... هنوز هم مرا به جان "تـــو" قسم مى دهند نشسته ایم
خلسه ای بی پایان....شاید به آرامش قبل از طوفان بیشتر شبیه باشه.میدونم قراره
طوفانی در درونم اتفاق بیفته اما هیچ ذهنیتی در موردش ندارم...
ﺑــــــــﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧـــﻪ،
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻨﻪ ﻗﺒــــﻞ ﺍﺯ ﺍﻭ !
ﭼﻘــــﺪﺭ ﻗﺸﻨـــﮓ ﺑــــﻮﺩﻡ ...
دیـگــــــر تمــــــــــــامــــــــ شــــــــــــد
آرزو هایــــــــم را گذاشتـــــــــم در کــــــــــوزه
با آبــــــــــــش
قـــــــرص هــــــــای اعصابــــمــــــــ را میــــــخورمــــــــ....!!!
از دلـتـنـگـی ام ...
گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم ...
خـوابـت را بـبـیـنـم ...
مـیـفـهـمـی ؟!!
فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!
بـه صـفـحـه آخـرش یـکـی دو بـرگـی اضـافـه کـنـیـد
در ایـن روزهـایـی کـه ایـن هـمـه مـی مـیـرم
احـتـیـاط ، شـرط واجـبـــ عـقـل است . . .
اما دلـــــــــــت مے گیرد وقتے یادتــــ ــ مے افتــــ ـد
که هرکســـــــــــے ممکن استــــ بخواند
جـــــــز آن یـــــکـــــ نــــــ ـفر ...
ولــــی…
دوری…
خیلی خیلی دور
نه دستم به دستانـــــــت میرسد
نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ
نمی بنینند همه تنهاییم ..!
حتی آنهایی که دو نفره می خوابند ...!
مى بينى
تنها من نيستم که رفتنت را باور نمى کنم ...!
خودم و قلبم..
با هم”نقطه بازی” میکنیم..
زبان نفهم قلبم نمیفهمد “قواعد” بازی را..
تمام خانه ها را با اسم ”تو” پر میکند
Power By:
LoxBlog.Com |